مقدمه : انقدر عجله دارم که باید بی مقدمه برم سر اصل مطلب که المسافر کالمجنون(عجب بوی وطنی پیچیده در مشاممان!) اما همین وب نوشت در روزهای آخر هم صدق جنونه ! مطالب بسیاری در ذهنم بود و از بعضی جاها هم دعوت شده بودیم برای پیوستن به موج های نویسندگی اما موضوعی بر همه چیز شد و دست به کیبورد شدیم که :
--------------------------------------------------------------
همیشه متصور بودم که «عجب سعادتی دارند این آقایون مسلمونی که همسری تازه مسلمون نصیبشون میشه!» و همیشه به این آقایون توصیه مراعات رفتار خوب اسلامی با همسرهاشون رو می کردم و در دلم می گفتم ای کاش این آقا بدونه چه چیزی قسمتش شده! اما دو شب هست که با تمام وجود باور کرده ام که بعضا اجر این آقایون اگه بیشتر از خانوم های تازه مسلمونشون نباشه کمتر هم نیست. یعنی درست از زمانی که قضیه ازدواج دوست تازه مسلمون لیتوانیایی ام با یه آقای ایرانی الاصل مقیم دبی پیش اومد :
آمنه : « پسر خیلی خوبی هست. رضا بسیار ساده جوون و مهربونه. همونجوری که دیدی خیلی مودبه، اما خب یه کم ملتزم به نماز صبح نیست که در طی چند مشاروه نتی ملتزمش کردم! »
من : « خوشا به سعادتش! آمنه! می دونی چقدر ثواب کردی ؟! حالا راستش رو بگو فعلا که تو بحرینی و تا موعد ازدواج فرا برسه از هم دورید؛ احساس دلتنگی هم داری؟! »
آمنه : « از وقتی که قرار به ازدواج میشه کلا حس آدم عوض میشه اما این احساس علاقه وقتی بیشتر شد که رضا با لطف تمام مسایل من رو پذیرفت. »
من : «چه مسایلی مثلا ؟ پیش شرط های عقد منظورته؟ »
آمنه : « نه! واقعیتش اینه که من دیدم باید با رضا صداقت داشته باشم. بهش گفتم که 20 سال از عمرم رو با فرهنگ غربی زندگی کردم؛ طبعا دوست پسر داشتم و بقیش بمونه تو پرانتز ( خودتون تو پرانتز رو بخونید ) و رضا خیلی راحت جواب داد :« چیزی که الان هستی برای من مهمه! اینکه تصمیم گرفتی تغییر روش بدی و نیازی نمی بینم در مورد گذشته تو کنجکاوری کنم! » »
** بقیه گفت و شنود ما اهمیتی نداره اما چیزی که مهمه این که تو دلم گفتم : « آقا رضا یک هیچ به نفع شما » که واقعا نمونه عملی آیه قران کریم هستی که مضومنش این هست : « کاری به گذشته افراد که کافر بوده اند نداشته باشید و ... »
مخلص : «خدا یا نصیب همه ما مثل آمنه ها تولدی مجدد و روزی همه ما مثل رضا ها صبر و استواری عقیده بفرما .»
برو ای زاهد و بر دردکـشان خرده مـگیر
کـه ندادند جز این تحفه به ما روز السـت
آن چـه او ریخت بـه پیمانـه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مـسـت
خـنده جام می و زلـف گره گیر نـگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکسـت
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
تتمه : دیده بگشا ای صنم ... ایران دارم میــــــــــــــــــام ( خود تحویل گیری از نوع مفرط!)
قلم شما: رد قلم

وقتی فریادهای دختر 14-15ساله صاحبخانه رو بر سر تو می شنوم که: «چرا ورقه ضمانت موبایلم گم شد؟!» وقتی برای
یکبار خطا در اتو زدن لباس ها و سوزاندن پیراهن بلند عربی آقای خانه همه داده و بیدادها را تحمل می کنی اما باز هم پایت را به آژانس کارگران می کشانند و می برند آنجا که به کشورت پس بفرستندت! وقتی سیلی مرد عرب شرق بر صورتت می نشیند باور کن با همه تیرگی پوستت؛ سرخ شدنش را حس می کنم . آخر تو فقط هیجده ساله ای.
وقتی از ساعت پنج و نیم صبح مجبوری از خواب بیدار شوی و صبحانه تک تک اعضای خانه را بر وفق مرادشان آماده کنی و بعد هم بشنوی که :«چرا آب پرتقال من ترش است ؟!» و وقتی ساعت نه و ده شب راهی اتاقت که پستوی خانه است می شوی و هر آن منتظری که فریادی بر سرت خراب شود و مجبورشوی خوابت را رها کنی که دختر کوچک خانه هوس تخم مرغ آپز کرده! و وقتی ..... در دلم فریاد می زنم خدا یا فاطمیه فقط برای بالای منبر است .
آه از آن روزی که خانوم مادام! همسن و سال تو خدامه سیاهپوست اتیوپیایی باشد. دنیا برایت زهر می شود ... بگذریم . اما باز در خودم فریاد می زنم که مگر بلال حبشی هم منطقه شما نبوده است ؟ شاید تاریخ به اشتباه نگاشته است از تعامل نبی مکرم اسلام با او ! چرا همه ما بر پهلوی شسکته فاطمه (س) می گرییم اما به زخم هایی که بر او با روش غلط زندگی امان می زنیم افسوسی هم نمی خوریم.
با این همه هنوز هستند آدم هایی که انسان اند! این نیز بگذرد؟! نه بسیار تلخ می گذرد تلخ تر از تلخ ...
قلم شما: رد قلم

[10/4/1387- 9:51 ص] یک هیچ به نفع آقایون !
[20/3/1387- 10:48 ع] برای خدامه های خاور میانه !
[4/3/1387- 2:49 ع] می تونی حلش کنی؟!
[25/2/1387- 8:24 ع] ورژن جدید کلیله !
[آرشیو شده ها]